خرید بک لینک
وقتی چیزی تمام می شود باید انتها را پذیرفت .وقتی رابطه ای از جان می افتد باید جدایی را پذیرفت .وقتی کار تمام می شود باید خستگی را قبول کردوقتی آرد تمام می شود آویختن آغاز می شود این رفتن ها از حسی به حسی دیگر ، این پذیرفتن ها اصلا آسان نیست . گاهی به چینی بند زن ها هم نیاز است تا کاسه چینی یادگار مادر بزرگ را بند بزند .گاهی باید به خاطرات آویزان شد ، باید خاطرات قوی ساخت ، همیشه فرصتی هست که شخصیت خودمان را به شاخه های خاطرات بیاویزیم .هیچ وقت تمام کردن به اسانی آغاز شدن نیست ، این تا جایی است که می توان گفت آغاز یک فریب است ، گویا آغاز جریانیست پر شور برای رفتن بسوی کناره های ناشناخته ولی این شور روزی می خوابد بی انکه دور نمایی از آنچه می خواستیم را نشانه بگیرد . موضوع مدام در لحظه های مبهم گرفتار می شود و این تکرار انقدر اصیل است که در نهایت ما می مانیم و لحظه های مبهمی که جوابی برایشان نداریم این تضاد زیباست ، فقط باید زیبایی را دوباره معنا کرد

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 18:41

امروز چهارشنبه ده ابان چهار صد و دو ما در تالار داریم مقدمات مجلس مرحوم حاج مهدی خداشناس را انجام می دهیم حاج مهدی در ساعت یه بعد از ظهر روز شنبه در مشهد فوت کرد و روز یک شنبه ساعت چهار و نیم عصر در عبدل اباد به خاک سپرده شد او هنگام مرگ هشتاد و هست سال سن داشت حاج مهدی دوست پدرم بود ، و هر چند من درست نمی دانم سطح این دوستی چقدر بود ولی در کل او برای من بوی پدرم را می داد چهره صبوری داشت ، از نسل رو به انقراض انهایی بود که دین داشتن ، کار می کردن ، نماز و روزه می گرفتن ولی پیشانی شان را با مهر داغ نمی کردن ، ولی ریا کاری بلد نبودن ، ولی طلب دین داری شان را از بقیه مردم نداشتند .من لازم دانیتم در وبلاگ شخصی خودم یادی ازش بکنم .اول اینکه مرگ خلاصه به سراغمان می اید چه در هفتاد و دو سالگی پدر من چه در هشتاد و هشت سالگی حاج مهدی ، پس زیاد جو گیر وضع دنیا نشویمدوم اینکه از خاطرات حاج مهدی می گویند که در جوانی به سمت خانه پدر خانمش می رود می بیند انجا را سیل گرفته و کسی نمی تواند مسیر سیل را عوض کند و هر لحظه امکان دارد اب به خانه های مردم بیفتد . می گن حاج مهدی به کارگران بیل بدست گفت از اب بیایید بیرون ، سپس او یک دیوار بلند گلی را یک تنه فسار می دهد و دیوار را در مسیر سیل خراب می کند و اینطوری خطر را رفع می کند مردی با این قدرت بدنی را داشته باشید حالا حدود سه سال قبل من می خواستم به بانک بروم ، دیدم حاجی می خواهد روی سکوی جلو بانک بنشیند ایستادم تا حالی بپرسم او عصایش را به زمین فشار می داد ، چند دقیقه ای طول کشید تا بتواند بنشیند وقتی نشست ، نفسی تازه کرد و به من گفت ،ای عمو جان زندگی هیچ ارزشی ندارد ، تا تب و تابش می خوابد ، همه چیز برایت تمام می شود ، پس از شلپ و شلوپ

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1402 ساعت: 15:53

ما چقدر بازنده ایمچطور شد که ما اینقدر بازنده شدیمکارگر روزی سیصد تومن تا پانصد تومن می گیره خط فقر سی میلیون تومان شدهکارمند پانزده تا بیست میلیون حقوق می گیره ، مسکن متری هشتاد میلیون تومان شدهپیر ها تنها شده اند هزینه بستری شدن در بیمارستان برای پنج شب صد وسی میلیون تومان شدهبچه ها امید رفتن به کلاس و عشق درس ندارند . بازاریها دزد ، دروغ و تقلب می کنن . از عدالت و ازادی و رفاه و امنیت فقط یا شعار و نام خیابان باقی ماندهما خیلی بازنده ایم بدبختی در صورت مردم تفسیر اشنایی دارد . انقدر فاجعه عظیم است که همه چیز تبدیل به حرف شده ، چنانچه می گویند وقتی صد نفر مردن یک فاجعه اتفاق افتاده ولی اگر هزار نفر بمیرن این فقط یک امارهما انقدر بدبخت و بازنده ایم که دیگر به خودمان می خندیم ، گیج شده ایم و با ما هر کاری دوست دارن انجام می دن ، برایسان اصلا مهم نیست که ما هم اینجا وجود داریم ما به بی عقلی پدر و مادرها ، ما به شکست و ترس اجداد ما به خرافات و جهل خودمان باختیمتاربخ بخوان و اگاه باش

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1402 ساعت: 15:53

قبلا فکر می کردم مگر خدا هم حزب دارد . مگر خدا هم خون دارد . حالا می بینم جواب این سوال مثبت است ، و خدا یک حزب داره و اون حزب یک نمایندگی داره که کارهای خدا را بررسی و به رتق و فتق امور می پردازهاین گروه گاهی می رن یک کشوری را می گیرن ، مردم اون کشور را اسیر و برده خودشون می کنن و خیلی خدا گونه می گن این کشور مال ماست ، هذا من فضل ربی خدا قبلا برای ما یک چیز دیگه ای بود یک حس و حال دیگه ای داشت با اون که آگاه و توانا بود بازم اهل سوال و جواب بود . لم یاکل و لم یشرب بود ، از صفتهای بارزش بی نیازی بود . باصفا و بخشنده بود ، مثل ادمای باحال هر چی که مربوط به خودش و خودت بود را می بخشید و فراموش می کرد . حالا برای خودش یک حزب درست کرده ، دکون و دستگاه راه انداخته اهل حساب و کتاب شده و در اخر همه چیش به مویی بندهمن قبلا این ضرب المثل را شنیده بودم که فلان چیز یا فلان کس به مویی بنده ، ولی خوب معنایش را نمی فهمیدم حالا که می ببنم وقتی سر یکی را می کوبند به دیوار فقط بخاطر اینه که مویش ممکنه کنده بشه خب از حزبت چی خبر ، خوبه ، اوضاعت روبراهه ، اونقدر زور داری که فقط زورت به یک زن و مرد بدبخت نرسه ، یعنی می تونی به سرکرده حزب شیطان وارد جنگ بشی یا بازم از زن و لچه و ببمار و پیر و ناتوان استفاده بهینه می کنی ، اینا برات نقش گوشت قربانی را دارند ، یک روز سوارشون می شی یک روز باهاشون سپر انسانی می سازی ، یک روز سیاهی لشکرت می شن ، یک روز امتتمن تالار دارم . همیشه می گم برای یک تالار دار قشنگ نییت غذای اماده داشته باشه چون موجب فیادش می شهبرای یک معلم قشنگ نیست تو اسنپ کار کنه چون سوادش نم می کشهبرای یک رییس جمهور قشنگ نیست تاجر باشه چون مافیا راه میندازهبرای یک خدا هم .....تعوظ

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1402 ساعت: 15:53

هم من خواهم ماندهم توهم مردمان این ابادیهیچ چیزی از بین نخواهد رفت ، ما با تمام افکارمان تا ابد خواهیم ماند و به انچه فکر کرده ایم تا همیشه نگاه خواهیم کرد .اگر افکار ما یک درخت باشد ، یا یک جنگل ، یا یک جنگل و دریا ، اگر افکار ما یک سنگ باشد یک برهوت باشد یک تل خاکسترما با افکارمان عجین می شویم ، فکر سرزمین نامیرای ماست منتظر می ماند و مدام پیام می دهد که او را بسازیم . فکر به ما می گوید من با ارزش ترین قسمت وجودی تو هستم با من مانند بی ارزش ترین ها رفتار نکن ، مرا به فریب و ریا و ترس و حقارت نفروشچطور گاهی به جایی خیره می مانیم و نمی دانیم داریم چه چیزی را می بینیم ما در ان مواقع به افکارمان خیره شده ایم گویا در طویله باز بوده و صد تا گاو وارد شده اند و بدون انکه قصدی داشته باشند زن شیردوش را دارن له می کنند .ما گاهی زیر بار افکارمان له می شویم ، وقتی در طویله ما باز است ، هر انسانی دارای یک طویله بزرگ است طویله ای به درازای تاریخ پر از اوهام ، مملو از ترس ، و منطقی فشل به نام وعده و وعیدنه من خواهم رفت نه تو و نه هیچ کس از مردمان این ابادی ، ما زنده خواهیم ماند و تا ابد به افکارمان خیره خواهیم ماند

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 14:40

یک زمانی بود که مردم از سر شب دلشون پر از تاب و تب می شد و می خوندنساعت هفت شبهدلم پر از تا و تبدارم عاشق می شمقشنگ ترین ، شب امشبولی حالا مردم دیگه ساعت هفت شب عاشق نمی شن.این اموزش و پروش نبود که ارزشها را عوض کرد یک عده ای بودن که گفتن منظور از عشق ران کشیده و شکم خیاری و با س... ورقلمبیده نیست ، منظور چشم خمار و شهد لب یار و ابروی کمند نیست خودشون نفهمیدن منظورشون کی بود فقط داد و فغان راه انداختن که عشق فقط تو اسموناست ، البته انزمان ما نمی فهمیدبم که منظورشون از اسمون پنت هوس و ویلا و استخر و لواساناته . فکر می کردیم اسمون همون جاییه که پر ابره پر ستارست ما توسط اموزش و پروش تغییر نکردیم ، حواسمون به اسمون بود ولی نه به سیاه چاله های اسمون فکر می کردیم ستاره ها رو می شه به سقف اتاق چسبوند می شه چند تاشو گذاشت کف دستت و دوید نمی دونستیم خیلی از این ستاره ها مدتهاست از بین رفته اند ولی ما هنوز انها را داریم می بینیم چون دیر به عرض ما رسیده اند حالا دیگه ساعت هفت شب عاشق نمی شن ،می رن دور دور می رن سر بساط ، می رن باغی می گیرن نه از اون باغا که زیر درخت زبتونش عاشقی کنن ، نه ، باغی می گیرن تا طغیان کنند ، یاغی بشن و به ندای باقی دل خوش نکننبچه ها ساعت هفت شبهخب باشه تازه دم غروبه ، کو تا چهار صبح

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 14:40

اینستا نصب کرده امتقریبا همین وبلاگم هست ، یک عکسی هم از یک نویسنده کنار مطالب می ذارمبروز بودن خوبه ، ولی به وبلاگ هم عادت کرده ام ، سالهاست می نویسم ، نوشتن سرگرمی من شده .وقتی جایی برای حرف زدن نداریم باید یک جایی برای تخلیه احساساتمون پیدا کنیم ، چاره ای نیست ، زندگی ما این شکلی شده .امروز داشتم ناهار می خوردم ، عکسارمیتا گراوندرا دیدم ، نوشته بودن مرگ مغزی شده ، رسما قلبم درد گرفت ، نتونستم غذا بخورم ، اصلا حالم خوب نبود .روزگار عجیبی است ، چطور می شه این کار را کرد و بعدش راحت خوابید ، دردناکه . به چشمای این بچه نگاه کنید ، زندگی را می بینید ، بعد از دیدن عکس او ، دلم خواست کنار دریا باشم شاید دریا بتونه ارومم کنه .زندگی در فضای بدون احساس ، بدون اینده ، بدون منطق ، بدون راستی ، بدون عشق ، بدون بازی ، بدون بچه ها ، بدون پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها ، بدون ارامش جوانها بدون .....سقراط می گهانجا که حقیقت نباشد همه چیز پست و زشت و مبتذل استگویا سقراط زمان ما را تجربه کردهگویا این نوع فکر انقدر باز است که می توان نمام دنیا را در یک لحظه دید

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 14:40

صفحه بندی